به نام دوست
(يك داستان واقعي)
- حسين رفتي قضيه سيبو روشن كني؟
- اره بابا ، رفتمو طرفو پيدا كردم و ازش حلاليت خواستم
- خيلي كار خوبي كردي . حلال كرد؟
- نه يه شرط گذاشت كه خيلي سخته قبول كردنش ....
- شرطش چيه پسركم؟
- گفت بايد با دخترم ازدواج كني .... بابا دخترش مريضه!!!!!
- خوب قبول كردي؟
- نه اخه بابا جون ما بهم نميخوريم ؟؟؟؟
- نه پسر هرچي گفت بايد قبول كني ..
........................................................................................
نميدانم داستاني را كه مينويسم قبول ميكنيد يا نه وليكن واقعيست و حدود 10سال پيش اتفاق افتاده است.اسم من حسين است و دريكي از روستاهاي ورامين در خانوواده اي مذهبي و كشاورز به دنيا امده ام . در خانواده ما كه طبق عادات خانواده هاي قديمي مرد سالاري حكم فرما بود ، خدابيامرز پدرم حاكم اول و اخر بود و مارا طبق عقايد خود بار اورده بود .پدرم عقايد مذهبي محكمي داشت او علاوه بر انجام فرايض و مستحبات به پاره اي از موارد حساسيت زيادي داشت كه يكي از انها حق الناس بود .پدر هميشه با من صحبت ميكرد و ميگفت : اگه يه قرون مال مردم را بخوري خدا از اون نميگذره و...
القصه چند ماهي بعد از فوت پدر، من و مادرعزيزتر ازجانم و خواهر كوچولويم داشتيم از جلوي باغي رد ميشديم كه چشم خواهرم به سيبهاي رسيده باغ افتاد و گفت داداشي حسين ، يه سيب برام ميكني ؟ گفتم ابجي كوچولو اين سيبا مال مردمه مال ما كه نيست . دوباره ابجي گفت داداشي تورو خدا كه در اينجا نگاه به مامانم كردم و گفتم : از شاخه هايي كه اومده بيرون سيب ميكنم و ميخوريم..... در اينجا مادرم گفت من نميخوام حرومه گفتم مامان سخت نگير و رفتم دو تا سيب تپل و چاق و عطر دار كندم و يكي را به ابجي دادم و يكي را خودم خوردم.
از ان شب دردسرهاي من تو خواب شروع شد ... هر شب پدر را در خواب ميديدم كه غضب الود نگاهم ميكرد و تا ميرفتم به طرفش از من دور ميشد.بعد هم هربار از خواب بيدار ميشدم تمام تنم اتش گرفته بود و نگاه خشمگين پدر هميشه همراهم بود . تا بالاخره بعد از چند روز به سرخاك پدر رفتم و پس از شستن مزار و خواندن فاتحه از او خواستم مرا راحت كند ...
...................................................................................
خلاصه انشب پدر به خوابم آمد وغضب الود نگاهم كرد وليكن اينبار از من دور نشد . من دستانش را گرفته و بوسيدم و علت غضبش را جويا شدم كه:
گفت: حسين آن سيبهايي كه تو و خواهرت خورديد ميدوني مال كيه؟
گفتم : نه
گفت : ميدوني صاحبش كيه؟
گفتم : نه
گفت پس بگرد و صاحبش را پيدا كن و حلاليت بگير
تا اينرا گفت دوباره مثل سابق از من دور شد و رفت و من از خواب پريدم و ديدم مثل هميشه مادرم با اب بالا سرم ايستاده است .داستان راگفتم و مادرم نيز با گريه و ذكر خوبيهاي پدر خواستار يافتن صاحب باغ شد.
......................................................................
از فرداي انشب كارمن شده بود پيداكردن صاحب باغ .. چرا كه اين باغ چند سال بود كه بدون صاحب رها شده بود و كسي اطلاع دقيقي از صاحب يا صاحبان باغ نداشت.اين ماجراي يافتن مالك شش ماه طول كشيد و در نهايت به خيابان پاسداران ختم شد.
بعد از پيدا كردن ادرس مالك باغ صبح زود از ورامين به تهران امدم و بعد از چند ساعت به در خانه (خانه كه نه قصر) صاحب باغ رسيدم.خانه را كه ديدم دهانم از تعجب بازماند چقدر زيبا و چقدر بزرگ . با خودم گفتم اين باباي ماهم به جاي اينكه شبا منو اذيت كنه بياد اينجارو ببينه .بابا اين يارو احتياجي به پول دو تا سيب نداره ..عجب............ !!!!!!!!!!!!!11
خواستم برگردم ولي از ترس پدر كه خواب شبها را برايم عذاب ميكرد در را زدم:
اقايي از پشت ايفن گفت بله اقا با كسي كار داريد؟
با ترس و لرز و هيجان گفتم با صاحب باغ ورامين كار دارم.
گفت اقا مشغولند چند دقيقه صبر كنيد.
بعد از چند دقيقه كه براي من هر ثانيه اش عمري شده بود اقاي ديگري ايفن را برداشته و گفت : جوون با من كار داري؟
گفتم : من با صاحب باغ ورامين كار دارم
گفت : من صاحب باغم بفرمائيد .
گفتم : نميشود تشريف بياريد دم در، مطلبي هست كه بايد برايتان بگويم.
گفت : باشه الان ميايم.
بعد از چند لحظه در باز شد و من چشمم به مردي حدود 50 ساله افتاد كه بسيار متين و مودب به نظر ميرسيد.
هنوز از سياحت چهره اش فار�% مار به جاي سيب ميخورديم. اين بابايمان هم كه ول كن قضي�%8��3Eداستان را گفتم و به چشمان نافذش نگاه كردم كه مطمئنم او نيز از نگاهم به جز التماس براي رضايت و حلاليت چيز ديگري برداشت نكرده بود.
نگاهي به من كرد و پس از خنده اي بلند گفت پسر كاش همه مثل تو بودن از ورامين اومدي اينجا تا پول دو تا سيبو به مني بدي كه اصلا باغم رو چند ساله فراموش كردم كه باز به خنده افتاد و منم با اين خيال كه رضايت داده خواستم خداحافظي كنم كه گفت: يه شرط دارم بايد انجام بدي براي حلاليت .
گفتم : باشه هر چي باشه قبول ميكنم
گفت : من يه دختر مريض دارم كه بايد باهاش ازدواج كني.
گفتم : برو بابا
راهم را كشيدم و به سمت ورامين رفتم و شب پس از صرف شام خوابيدم كه پدرم باز هم به خوابم امد و ديالوگ اول متن بينمان رد وبدل شد
بعد از چند روز به در خانه مرد صاحب باغ رفتم و با عصبانيت به او گفتم كه باشه قبوله ....
مرد دستي به سرم كشيد و گفت : پسرم ميداني مريضي دخترم چيست ؟
گفتم : نه
گفت : دختر من فلج ميباشد.
گفتم : باشه ديگه شرطي نيست ...
صدبار به خودم و خواهرم لعنت فرستادم كه كارد به شكممان ميخورد و زهر مار به جاي سيب ميخورديم. اين بابايمان هم كه ول كن قضيه نيست....
.......................................................................
يكماهي گذشت و روز عقد رسيد .عروس خانوم را به ارايشگاه برده بودند و قرار شد من بروم و او را بياورم . پدر زنم (همان صاحب باغ) گفت من هم ميام.گفتم : باهم بريم.
گفت : اره يه مطلبي هست كه بايد بهت بگم.
تو ماشين پدرزنم كه نشستيم (فكر كنم از ماشين پدر زنم دو تا دونه هم تو ايران نبود) گفت: حسين اقا دختر من عروس تويه ، با ديدنش جا نزني؟
گفتم: مرد و حرفش...
گفت : ببينيم.
رفتيم جلوي ارايشگاه و در زدم . عروس خانوم بعد از چند دقيقه امد و من رفتم تور را براي فيلم برداري بزنم كنار ديدم خدااين دختر چقدر زيباست و هيچ كمبودي در چهره او وجود ندارد قد بلند و.... خلاصه ماه شب چهارده.
در همين موقع پدر زنم دست عروس را در دستان من گذاشت و با گريه گفت : من بدنبال مردي براي دخترم بودم كه لياقت معصوميت و زيبائي اين تنها فرزند مرا داشته باشد و در عين حال مومن و خداشناس باشد كه تو داشتي....
ديگر هيچ نميشنيدم و نميديدم من كجا و اينجا كجا ..من روستايي و اين دختر شهري و.....
.....................................................................................
و حالا من در دفتر پدر زنم بعنوان مدير مشغولم و مادر و خواهرم را نيز به پيش خود اورده ام. بعد از ازدواج من پدر زنم همه چيز را به من سپرد و خودش را بازنشسته كرد. البته يادم رفت بگويم خانوم بنده هيچ مريضي نداشت و اين هم از تستهاي پدر زنم بود.
راستي به اين فكر كنيد كه سيب ميتواند نيوتن را كاشف جاذبه زمين كند در عين حال مرا چگونه دگرگون نمايد....
((((((اين داستان ازروايت يكي از دوستان خوبم اقاي احمدي نقل شده است. )))))))))